!
با انجماد می برد سرمای دشت ما را!!! 
قالب وبلاگ

چشمامو میچرخونم روی دسته ی در

انگار کسی از پشت در چشماش روی دستام میچرخه...

حس ترسناک رها به چیزی منجر میشه که...

دسته ی در میچرخه...

در قفله...

دوباره من و زمان متوقف میشیم...

نفسم حبس میشه و سکوت میشه همه ی من...

لرزش بدنم همه چیزو خراب میکنه...

از چی میترسم؟

در رو حالا به هر علتی باز نمیکنم...

تا اینکه...

کاش اون در باز نمیشد...

کاش اینهمه من نبودم...

اینهمه خالی نمیشدم که این بشه...

کاش کمی من بودم...

کمی رها...

کمی...

رها نوشت: حالم شده داغون!

رها نوشت 2: همه شدن خسته!

رها نوشت 3:دوباره اردو دعوت شدم!

رها نوشت4:کی میره این همه راهو!


برچسب ها: حس بدون شرح!، ترس!،
[ شنبه 8 بهمن 1390 ] [ 15:32 ] [ Raha vafapour ] [ غیر فعال! ]

سراسیمه میاد تو خونه!

-چی شده بابا؟

-بستریش کردند!

-چرا؟

-یه مشکلی برای قلبش پیش اومده!وسایلش رو جمع کن ببرم!

-آخه چرا چیزیش نبود که! بابا ترخدا یه چیزی بگو.

-زود باش ! شاید جراحی بشه!

سرم گیج میره...

دستام یخ میشن و میلرزن!

چرا اینطوری شد؟

حالش خوب بود!

جراحی؟

مگه چند سالشه؟

مگه 4 سالش کامل شده؟

وای خداجون!

کمک!

کمک!

رها نوشت: میترسم...

رها نوشت: خیلی میترسم...

رها نوشت: خیلی خیلی میترسم...


برچسب ها: مگه چند سالشه؟، جراحی؟، میترسم!، قلبش؟، وای خدا جون!،
[ جمعه 30 دی 1390 ] [ 10:18 ] [ Raha vafapour ] [ یه صلوات بعد نظر! ]

آره برگه ها رو صحیح کرده...

هر قدمی که بر میداره انگار دلم از جا کنده میشه...

برگه ها رو توزیع میکنه...

یه بار ...

دو بار...

فکر میکنم اشتباه از منه...

چون هر بار که نمره هامو میشمرم اونی که دبیر داده نمیشه...

اینبار با دبیر درمیون میذارم...

باورم نمیشه...

1 و نیم نمره اضافه میشه و من دلم آروم میگیره...

هندسه وقتی برگه ها رو توزیع میکنه...

برگه به دستم میرسه...

دلم میریزه پایین!

-خانوم؟

-بله؟

-چرا؟

-چی چرا؟

-اشتباه صحیح کردید!

-کدوم رو؟

-عکس قضیه فیثاغورس رو کامل نوشتم شما نیم نمره ندادید! تازه این سوال هم درسته اما نمره ندادید!

-وای ببخشید! بیار تا برات درستش کنم!

اه اه اه!

از این دبیرا متنفرم!

فقط بلدن شوک وارد کنن!

دلمو هر بار کندنو دوباره سر جاش گذاشتن!

آخ...

اما رضایت بخش نبود..

آخرش...

بی خیال...

امسال معدل بالا تر از 18 باشه پایین تر از 19 رو هست!

ای بابا!

دیگه از درس خوندن زده شدم بخدا!

امروز آخرین امتحان رو دادم!

همین طوری برگه رو دادمو گفتم آخیش!

دبیر ادبیات خندید!

هر کی سوالا رو مرور میکرد یکی محکم میزدمش!

بی خیال بابا اصلا مهم نیست...

اعصابتو برا چی خورد میکنی؟

رها نوشت: نمیدونم چرا اینقدر دلم گرفته!

رها نوشت 1: تو فکرم... یه فکر بزرگ... یه کار خطرناک!

رها نوشت 2: درس از من و من از درس خسته شدم!

رها نوشت 3:دلم یه آرامش بزرگ میخواد...

رها نوشت 4: کسی نمیدونه آرامش بزرگ کجاست؟

رها نوشت 5:دلم باید یه جورایی آروم بگیره وگرنه خیلی چیزا بهم میریزه...حتی فکر خطر ناک!

رها برای بابا فری نوشت : د.د


برچسب ها: در آستانه ی کارنامه، آپ با فونت جدید، برگه ها رو صحیح کرده!، بلاخره امتحانات تموم شد!، درسا از من و من ازدرسا خسته شدم!،
[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 19:27 ] [ Raha vafapour ] [ غیر فعال! ]

اشکی از چشم میجوشد و بر گونه ها میمیرد!

بر کشته ی حق میگرید...

بر سیاهی شب میگرید...

بر نا حق و دروغ میگرید...

امروز

چشمان ما

برای ظلمی که سال ها پیش

به حسین شد بارانی است...

اما برای ظلمی که به ما میشود که خواهد گریست؟

رها نوشت: اربعین بر تمامی شیعیان تسلیت!

رها نوشت2: التماس دعا!


برچسب ها: ظلمی که به ما میشود، اربعین، تسلیت، ظلمی که به حسین شد!، و اینک ظلمی که به ما میشود!،
[ جمعه 23 دی 1390 ] [ 18:52 ] [ Raha vafapour ] [ نظرت محترم! ]

آن روز كه تو شتابان سوار بر قالیچه سرنوشت میرفتی و نگاهی به پشت سرت نمی انداختی...

این من بودم كه با تمام قوا می دویدم تا یك بار دیگر در چشمانت خیره شوم و بگویم دوستت دارم...

ولی من ، هر چه دویدم تو دور تر شدی...

آخرین بار میان ابر هایی دیدمت ، كه ساعاتی بعد برای همدردی با من تا خود صبح گریستند

ولی باز هم از تویی كه علت اشكها و بی تابی هایم بودی خبری نشد...

و من باز هم امیدوارم بودم...

امیدوار بودم برگردی، بر فراز آسمان ها سوار بر اسب مرادت پرواز كنی و بگویی از اینكه سرنوشت ما را از هم جدا كرد شرمنده ای...

ولی تو هیچ گاه نیامدی...

حال بگو ببینم به كجا چنین شتابان میرفتی؟! به مقصد رسیدی؟

همچنان در آسمان هایی و به دنبال هدف بی هدف زمان میگذرانی...؟

من كه در حسرت دیدار لحظه ای تو ماندم و بودم... ولی آخرین كلامم را بشنو...

از فرسنگ ها فاصله بشنو تا شاید از قاصدك ها شرم كنی و خود گم كرده ات را پیدا كنی...

با تمام شتاب هایت برای رهایی از من دوستت دارم...

و از خدای حنان خواستارم مقصدی در مقابل هدفت قرار دهد و گرنه تو در این جاده ها به دنبال پایان هدفت هلاك میشوی و میخواهم زمانی به هلاكت دچار نشوی كه فهمیده باشی به سوی پوچی گریختی كه حتی ارزش حرام كردن جوهر را نداشت تا رویش حك كنی پوچ

 

از یه رفیق كه شاید دیگه نبینمشو شاید دیگه صداشو نشنوم!

رها نوشت1: اونقدر روی دست خطش اشك ریختم كه خوندن دست نوشته اش غیر ممكن شده...تایپ كردمو چاپ كردمو روی دیوار اتاقم جا دادمش!

اینطوری وقتی میخونمشو اشك میریزم اشكام روش نمیریزن!

رها نوشت2:امشب ازون شبایی بود كه اشك امان نداد تا بخوابم!

رها نوشت3: اگر دست نوشته ی رفیقم رو خوندی بدون حتما نباید توی حسش جا بگیری ! شاید این حس رو هیچ كس جز من روی دست خط رفیق نداشته باشه!

رها نوشت 4:شاید...


برچسب ها: دست نوشته یه رفیق!، پوچ؟، حسرت دیدار!، هیچ گاه!، دوستت دارم!،
[ پنجشنبه 15 دی 1390 ] [ 02:38 ] [ Raha vafapour ] [ خوش حال میشم! ]

سرمو رو كتاب خم كردمو

سخت مشغول حل كردن خودم توی مسئله ی ریاضی ام...

مسخره است...

حتی تعیین علامت هم سوال های سخت داره...!

یه دفعه كنار دستم یه چیز یخ احساس میكنم...

مامان لیوان شیر رو با كیك كنار دستم گذاشته و رفته...

دوباره با هم قهریم!

دوباره موقع امتحانات شده

و همه میدونن كه اعصابم همانند سگ میشه...

هرروز صبح با داداش كوچولو دعوا میكنم...

صبحانه یه خط در میون میخورم

و شبا از ترس اینكه امتحان قبلی رو بد تر از اونی كه فكر میكنم

داده باشم

گریه ام میگیره!

فردا امتحان ریاضی دارم...

از اینكه زیست رو از سرم گذروندم خوش حالم!

خوب بود...اما 20 نمیشم...

هیچ وقت نمیشم...!

همیشه باید 25 صدم هم كه شده غلط داشته باشم..

برای ریاضی راستش خیلی خوندم...(قیافمو ببین)

اما اینم مطمئنم 20 نمیشم...

پیشاپیش نباید دلم رو خوش كنم!

همیشه یه سوال هست كه جدیده

و باید خلاقیت داشته باشی تا بتونی حلش كنی!

كاش زود تر 27 دی بشه...

هنوز امتحان دومی رو نداده دلم آشوبه!

رها نوشت: واسه دانش آموزایی كه تلاش میكنند آرزوی موفقیت كنید!


برچسب ها: هفت خان رستم یا امتحانات دی ماه؟!، كاش زود تر 27 دی بشه!، امتحان ریاضی اونم با چه استرسی!، خلاقیت توی ریاضی شرط اوله!، خوب شد من ریاضی نرفتم!،
دنبالک ها: بابا فری!،
[ جمعه 9 دی 1390 ] [ 22:00 ] [ Raha vafapour ] [ نظر بدی بد نیست! ]

متن حذف شد!


برچسب ها: شب یلدا، كرسی مامانبزرگ، حافظ،
[ چهارشنبه 30 آذر 1390 ] [ 19:58 ] [ Raha vafapour ] [ میخوای نظر بدی؟! ]
[ دوشنبه 14 آذر 1390 ] [ 18:42 ] [ Raha vafapour ] [ نظرت محترم! ]

سلام دوستان عزیز...

عید همگی مبارك...

یه مختصر تولد داریم

كه راستش انرژی ندارم

خودم گرمش كنم

بی زحمت فرزانه جون خودت بیا وسط...

                             

حالا همه دست دست دست

ای بابا شكیلا جون تو چرا دست میزنی

با تو نبودم

تو بیا وسط !!!

                           

خوب حالا نوبت منه!!!

برید كنار من اومدم!!!

                             

خوب دیگه نوبت كادو هاااااااااااااااااست!!!اول كادوی مامان شكیلا!

                           

دست شما درد نكنه چرات زحمت كشیدید چرا بیشتر ندادید!!!

اااااااااااااااه این شعرا قدیمی شده!!!

خوب من بلد نیستم خودتون بخونید!

حالا كادوی بابا بزرگ حمید

قبول نیست...

قبول نیست...

دوتایی نداشتیم!!!

یكیش مال منه!!!

بلاخره بابا بزرگ برای نوه اش كادو خریده دیگه!!!

الكی دلتو صابون نزن فری،مال خودمه!

خوب حالا كادوی من!

ببخشید دیگه فرزانه جون!

امیدوارم دوست داشته باشی!

حالا نوبتی هم كه باشه نوبت شیكماست!!!

بریم رو سر كیك!

فرزانه تا شمع ها رو فوت نكردم خودت فوت كن!

تولد تولد تولدت مبارك!!

مبارك مبارك تولدت مبارك!!!

اااااااااااااااه اینم قدیمی شده!!!

happy birthday to you!!!

رها نوشت:120 سال زنده باشی...همین.

رها نوشت2:

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز                  

 

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز       

 

فونت زیبا سازفونت زیبا ساز                           

 

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز      


برچسب ها: تولدت مبارك، 120 سال زنده باشی، د.د،
[ یکشنبه 15 آبان 1390 ] [ 18:08 ] [ Raha vafapour ] [ تبریك! ]

پدر بزرگ رفته...

خیلی وقت بود كه رفته بود...

وقتی مادر بزرگ رفت پدر بزرگ هم رفت...

اون فقط جسمش با ما بود...

من حتی نمیتونم به مراسمش برم...

من حتی از تنهایی هم میترسم...

من حتی...

دلم براش تنگ میشه...

بازم دلم براش تنگ میشه...

و بازم دلم براش تنگ میشه...

و بازم و بازم دلم براش تنگ میشه...

و بازم و بازم و بازم...

روح هر دوتون شاد.

دلتنگ نوشت: یه صلوات لطفا.


برچسب ها: پدر بزرگ رفت، بازم و بازم، دلتنگ نوشت:یه صلوات لطفا، روح هر دوتون شاد، من حتی...، خیلی وقته كه رفته،
[ سه شنبه 10 آبان 1390 ] [ 02:29 ] [ Raha vafapour ] [ نظرت چیه؟ ]
[ شنبه 7 آبان 1390 ] [ 20:10 ] [ Raha vafapour ] [ نظرت محترم دوست عزیز! ]

متن حذف شد!


[ یکشنبه 17 مهر 1390 ] [ 19:44 ] [ Raha vafapour ] [ نظرات ]
[ پنجشنبه 7 مهر 1390 ] [ 14:47 ] [ Raha vafapour ] [ عیدت مبارك، نظره بده! ]

متن حذف شد!


[ پنجشنبه 10 شهریور 1390 ] [ 01:45 ] [ Raha vafapour ] [ نظرات ]

از كوه

كه بالا میری

پایینو

نگاه نكن.

آخرین رها نوشت ها:

1-هیچ وقت تو هیچ چیز كم نیارید!

2-به قول بابا فری سخت نگیرید.

3-اراده ی قوی داشته باشید.

4-وقتی كسی رو دوست دارید باهاش با محبت رفتار كنید.

5-رها رو فراموش نكنید.

هیچ وقت فكر نمیكردم

 

 بتونم این وبلاگ رو

 

تعطیل كنم

 

اما متاسفانه باید بگم

 

تعطیل

 شد.

 


برچسب ها: پایینو نگاه نكن.، كوه!،
[ پنجشنبه 20 مرداد 1390 ] [ 13:33 ] [ Raha vafapour ] [ خدانگهدار. ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خوشا پر کشیدن،


خوشا رهایی


خوشا اگر نه رها زیستن،


مردن به رهایی!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

بک لینک طراحی سایت