|
تنها بازمانده ی آدم... اگر بخواهی مالک بشوی،نباید در خواست کنی.
|
وقتی نزدیک میاد و سعی میکنه آرومم کنه... وقتی دلم میسوزه برای دل شکسته اش... وقتی دلم میسوزه واسه... چقدر آهنگ وبم میخوره به این متن... وقتی دلم میسوزه واسه تقدیر و قسمت... چقدر خسته ام... وقتی بهش میگم دلم نمیخواد تنهات بذارم... وقتی بهم میگه تو حق نداری فکرشم بکنی... وقتی میگم ...you
said in last meeting that if you want to change the condition
دستمو میگیره و حرفمو قطع میکنه... میگه من آماده ی این تغییر نیستم رها... میگم... منو ببخش... میگه I adore you for ever… میگم I love you too… دستمو از دستش رها میکنم... خداحافظی میکنم... برای همیشه... رها نوشت : دارم میام... آماده باشید... [ جمعه 5 خرداد 1391 ] [ 10:58 ] [ Raha vafapour ]
کنار در ایستادم... صدای مبهم ذهنم واضح میشد... صدا از خونه ی همسایه بود... همسایمون تازه مرده... قراره صبح فردا خاکش کنن... صدای دعوای زن ها با چند تا مرد میاد... مرد داد میزنه ارث مرد اصلا قابل مقایسه با ارث شما زن داد میزنه چه حرفیه من دختر اولشم! دلم لرزید... اونا نمیدونن روح مرده ای که هنوز خاک نشده می تونه اونا رو دلم لرزید... اونا نمیدونن پدرشون داره اونا رو میبینه؟ صدایی اومد میون اون همه صدای بلند... خیلی آروم و با متانت میگفت آروم تر بچه آروم تر... همسایه ها میشنون! دلم لرزید... صدای اون مادر هم میلرزید... میلرزید... رها نوشت: درست اندازه بگیر ، آدم ها هم قد خودشان هستند ، نه هم قد تصورات
برچسب ها: همسایه ی ما، صدای مبهم، ارث، مرده، اندازه بگیر، [ شنبه 23 اردیبهشت 1391 ] [ 13:53 ] [ Raha vafapour ]
کمی متفاوت!
یه قالب تکونی و وب تکونی شاید یکم آماده ام کنه واسه شاید واسه یه چیزی شبیه تغییر رشته! خیلی دلم گرفته... کاش کسی می دونست! کاش کسی بود که منو بشنوه... مثل قدیمیا! مامان بزرگکجایی؟! باید آماده شد! امیدوارم آهنگ جدیدمو دوست داشته باشید! رها نوشت : زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمی برچسب ها: کمی متفاوت، کسی که منو بشنوه، تغییر رشته!، [ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 17:48 ] [ Raha vafapour ]
مشهد... چقدر دلم برای مشهد تنگ شده... چقدر پرم.. پر از خالی... رها نوشت: شهادت حضرت فاطمه تسلیت. رهانوشت2: دلم برای ماهی ها میسوزد که در ایام کودکی نمیتوانند خاک بازی کنند.
[ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ] [ 08:55 ] [ Raha vafapour ]
عید ما ، نوروز است یوکا! سال خوبی داشته باشید!
رها نوشت: نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد...
برچسب ها: سال نو مبارک، عید ما نوروز است!، سال خوبی داشته باشید!، [ سه شنبه 23 اسفند 1390 ] [ 21:48 ] [ Raha vafapour ]
تولدم مبارک! رها نوشت:آهنگ به افتخار خاطره هاست...که دلم براشون خیلی تنگ شده! رها نوشت1: منم انسان! تنها بازمانده ی آدم، یگانه یادگار خشم قابیل، سیمای خشک ابلیس، و آخرین رهرو خداوند، برای رسیدن به نهایتی که نه من و نه ما می شناسیمش. منم انسان! تنها یادگار ابلیسِ خداوند! رها نوشت جدید:
[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 10:27 ] [ Raha vafapour ]
Cold as ice And more bitter than a December رها نوشت: عاشق این آهنگشم! [ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 13:51 ] [ Raha vafapour ]
خندید و گفت تو نگران دوستاتی یا سلامتیت؟ من گفتم آب از سرم گذشته آقای دکتر! گفت باشه اما من برات گواهی نمینویسم...دروغ نمیگم... پرسیدم : اینهمه دروغ توی این مملکت رد و بدل میشه... گواهی سلامت توشون گمه! خندید ...: اینجا تو به مردم دروغ نمیگی که گم بشه... اونی که میخوای سرش کلاه بذاری دوستته! فکرم پرید... خواستم بگم برای فرزانه مهم نیست بدونه من چند درصد زنده ام! اما حیف چهره ی نگرانش از جلوی چشمم دور نمیشد... کاش ایمان داشتم هیچ کس براش مهم نیست چی به سرم میاد... کاش به بی تفاوتی فرزانه ایمان داشتم... کاش...بهش ایمان داشتم... خندیدم... گفتم نمینویسید؟ گفت حرفو یه بار میزنن... شاید قبلا مینوشتم اما الان مطمئنم سلامتی نداری... خندیدم... دوستام گواهی میخوان...نه سلامتیمو! از مطب که میومدم بیرون... نمیدونستم به فائزه چی بگم... من قول دادم شنبه که برمیگرده حالم خوب باشه... نمیدونم چرا قولی دادم که نتونم بهش عمل کنم... نمیدونم! کاش تا اون موقع ... یه چیزی میخوام که خوش قولیمو خراب نکنه... یه چیزی که... آخ... برچسب ها: گواهی...، فرزانه، چهره ی نگران، مطب، دکتر جمشیدی، خنده داره، بد قولی؟، چرا قولی دادم که!!!، اینهمه دروغ، نمینویسم!، [ جمعه 5 اسفند 1390 ] [ 12:16 ] [ Raha vafapour ]
یه لیوان آب میذاره کنار دستمو میگه : تا وقتی حرف نزنی ازت نمیپرسم چی اینطور ی آزارت میده... (از اتاق بیرون میره) چشمامو روی دفترم زوم میکنم... میخوام بخونه... قبل از اینکه اتفاقی ناگهانی بیفته و دفترم دست کسی غیر از اون بیفته! خیال من واسه موندن!!! ترسیدم... به اندازه ای که مرگ حتی خندید! اولین بار بود... تازه و داغ! دید که چی میشم... فهمید که چی میشدم! ترسیدم... آب! نمیخوام تشنه بمیرم! از موضوع دور نشیم... از خواب پریده بودم... دوباره مامان با دادن لیوان آب حواسمو پرت کرده بود و یادم نبود توی خواب چی دیدم... تمرکز میکنم... طبق معمول زل میزنم به کاکتوس کنار میزم... یه تصویر مبهم... از اتاق عمل! یه تصویر واضح از بابا فرزانه! و پر شدن صورتش از حجم نگرانی... و ... دستاش میلرزن... واضح میبینم که میخواد جسد بی جون رها رو از روی تخت بیدار کنه... یه قطره اشک... و داد میزنم من زنده ام! مامان از داد ی که زدم بیدار شده... دوباره سعی میکنه دخالت نکنه... و جمله هایی که اول نوشتم رو به زبان میاره! گریه ام میگیرم... دستام صورتم رو میپوشونن! دوباره داغ میشم... قلبم میگیره... ول میشم روی تختم... دهنم رو میبندم و با بینی انگار تمام هوای اتاق رو میکشم توی ریه هام... نمیخوام ... بمیرم...
رها نوشت: نمیخواستم نگرانت کنم.. رها نوشت2: متاسفم رها نوشت3: باید بهم یه قولی بدی... برچسب ها: نمیخوام، تمام هوای اتاق، قلبم میگیره، یه قطره اشک، یه تصویر مبهم، آب، مرگ حتی خندید!، یه لیوان آب، [ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 18:48 ] [ Raha vafapour ]
پیرمرد دنبال چیزی روی زمین میگشت... دخترک پرسید آقا دنبال چیزی میگردید؟ مرد جواب داد بله عینکم رو گم کردم... دخترک جواب داد اینجا وقتی چیزی رو گم میکنی باید قیدش رو بزنی... منم خیلی وقته دنبال آزادی میگردم! [ جمعه 14 بهمن 1390 ] [ 17:27 ] [ Raha vafapour ]
چشمامو میچرخونم روی دسته ی در انگار چشمای کسی از پشت در روی دستام میچرخه... حس ترسناک رها به چیزی منجر میشه که... دسته ی در میچرخه... در قفله... دوباره من و زمان متوقف میشیم... نفسم حبس میشه و سکوت میشه همه ی من... لرزش بدنم همه چیزو خراب میکنه... از چی میترسم؟ در رو حالا به هر علتی باز نمیکنم... تا اینکه... کاش اون در باز نمیشد... کاش اینهمه من نبودم... اینهمه خالی نمیشدم که این بشه... کاش کمی من بودم... کمی رها... کمی... رها نوشت: حالم شده داغون! رها نوشت 2: همه شدن خسته! رها نوشت 3:دوباره اردو دعوت شدم! رها نوشت4:کی میره این همه راهو! برچسب ها: حس بدون شرح!، ترس!، [ شنبه 8 بهمن 1390 ] [ 15:32 ] [ Raha vafapour ]
سراسیمه میاد تو خونه! -چی شده بابا؟ -بستریش کردند! -چرا؟ -یه مشکلی برای قلبش پیش اومده!وسایلش رو جمع کن ببرم! -آخه چرا چیزیش نبود که! بابا ترخدا یه چیزی بگو. -زود باش ! شاید جراحی بشه! سرم گیج میره... دستام یخ میشن و میلرزن! چرا اینطوری شد؟ حالش خوب بود! جراحی؟ مگه چند سالشه؟ مگه 4 سالش کامل شده؟ وای خداجون! کمک! کمک! رها نوشت: میترسم... رها نوشت: خیلی میترسم... رها نوشت: خیلی خیلی میترسم... برچسب ها: مگه چند سالشه؟، جراحی؟، میترسم!، قلبش؟، وای خدا جون!، [ جمعه 30 دی 1390 ] [ 10:18 ] [ Raha vafapour ]
اشکی از چشم میجوشد و بر گونه ها میمیرد! بر کشته ی حق میگرید... بر سیاهی شب میگرید... بر نا حق و دروغ میگرید... امروز چشمان ما برای ظلمی که سال ها پیش به حسین شد بارانی است... اما برای ظلمی که به ما میشود که خواهد گریست؟ رها نوشت: اربعین بر تمامی شیعیان تسلیت! رها نوشت2: التماس دعا! برچسب ها: ظلمی که به ما میشود، اربعین، تسلیت، ظلمی که به حسین شد!، و اینک ظلمی که به ما میشود!، [ جمعه 23 دی 1390 ] [ 18:52 ] [ Raha vafapour ]
آن روز كه تو شتابان سوار بر قالیچه سرنوشت میرفتی و نگاهی به پشت سرت نمی انداختی... این من بودم كه با تمام قوا می دویدم تا یك بار دیگر در چشمانت خیره شوم و بگویم دوستت دارم... ولی من ، هر چه دویدم تو دور تر شدی... آخرین بار میان ابر هایی دیدمت ، كه ساعاتی بعد برای همدردی با من تا خود صبح گریستند ولی باز هم از تویی كه علت اشكها و بی تابی هایم بودی خبری نشد... و من باز هم امیدوارم بودم... امیدوار بودم برگردی، بر فراز آسمان ها سوار بر اسب مرادت پرواز كنی و بگویی از اینكه سرنوشت ما را از هم جدا كرد شرمنده ای... ولی تو هیچ گاه نیامدی... حال بگو ببینم به كجا چنین شتابان میرفتی؟! به مقصد رسیدی؟ همچنان در آسمان هایی و به دنبال هدف بی هدف زمان میگذرانی...؟ من كه در حسرت دیدار لحظه ای تو ماندم و بودم... ولی آخرین كلامم را بشنو... از فرسنگ ها فاصله بشنو تا شاید از قاصدك ها شرم كنی و خود گم كرده ات را پیدا كنی... با تمام شتاب هایت برای رهایی از من دوستت دارم... و از خدای حنان خواستارم مقصدی در مقابل هدفت قرار دهد و گرنه تو در این جاده ها به دنبال پایان هدفت هلاك میشوی و میخواهم زمانی به هلاكت دچار نشوی كه فهمیده باشی به سوی پوچی گریختی كه حتی ارزش حرام كردن جوهر را نداشت تا رویش حك كنی پوچ
از یه رفیق كه شاید دیگه نبینمشو شاید دیگه صداشو نشنوم! رها نوشت1: اونقدر روی دست خطش اشك ریختم كه خوندن دست نوشته اش غیر ممكن شده...تایپ كردمو چاپ كردمو روی دیوار اتاقم جا دادمش! اینطوری وقتی میخونمشو اشك میریزم اشكام روش نمیریزن! رها نوشت2:امشب ازون شبایی بود كه اشك امان نداد تا بخوابم! رها نوشت3: اگر دست نوشته ی رفیقم رو خوندی بدون حتما نباید توی حسش جا بگیری ! شاید این حس رو هیچ كس جز من روی دست خط رفیق نداشته باشه! رها نوشت 4:شاید... برچسب ها: دست نوشته یه رفیق!، پوچ؟، حسرت دیدار!، هیچ گاه!، دوستت دارم!، [ پنجشنبه 15 دی 1390 ] [ 02:38 ] [ Raha vafapour ]
سرمو رو كتاب خم كردمو سخت مشغول حل كردن خودم توی مسئله ی ریاضی ام... مسخره است... حتی تعیین علامت هم سوال های سخت داره...! یه دفعه كنار دستم یه چیز یخ احساس میكنم... مامان لیوان شیر رو با كیك كنار دستم گذاشته و رفته... دوباره با هم قهریم! دوباره موقع امتحانات شده و همه میدونن كه اعصابم همانند سگ میشه... هرروز صبح با داداش كوچولو دعوا میكنم... صبحانه یه خط در میون میخورم و شبا از ترس اینكه امتحان قبلی رو بد تر از اونی كه فكر میكنم داده باشم گریه ام میگیره! فردا امتحان ریاضی دارم... از اینكه زیست رو از سرم گذروندم خوش حالم! خوب بود...اما 20 نمیشم... هیچ وقت نمیشم...! همیشه باید 25 صدم هم كه شده غلط داشته باشم.. برای ریاضی راستش خیلی خوندم...(قیافمو ببین) اما اینم مطمئنم 20 نمیشم... پیشاپیش نباید دلم رو خوش كنم! همیشه یه سوال هست كه جدیده و باید خلاقیت داشته باشی تا بتونی حلش كنی! كاش زود تر 27 دی بشه... هنوز امتحان دومی رو نداده دلم آشوبه! رها نوشت: واسه دانش آموزایی كه تلاش میكنند آرزوی موفقیت كنید برچسب ها: هفت خان رستم یا امتحانات دی ماه؟!، كاش زود تر 27 دی بشه!، امتحان ریاضی اونم با چه استرسی!، خلاقیت توی ریاضی شرط اوله!، خوب شد من ریاضی نرفتم!، دنبالک ها: بابا فری!، [ جمعه 9 دی 1390 ] [ 22:00 ] [ Raha vafapour ]
|
|